حكيم ابوالقاسم فردوسى

125

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بنشاند و در بارهء گودرز و مهتران سپاه و ديگران بپرسيد . هجير درود بزرگان را به خسرو بخواند و همهء كار سپاه را به دو باز گفت . آنگاه آن جوان خردمند روشن روان ، نامهء گودرز پهلوان را به دو داد . شاه نويسندهء نامه را پيش خواند و بفرمود تا نامه را براى وى بخواند . چون دبير نامه را براى خسرو خواند ، شاه دهان هجير را از ياكند درخشان بيآكند . آنگاه به گنجور گفت : دينار و ديبا بيآور . گنجور كه فرمان شاه را بشنيد ، هميانهاى بسيارى بيآورد و چندان بر هجير بريخت كه سرش نيز ناپديد شد . سپس يك دست جامهء زربافت شاه را با تاجى گوهرنگار بيآورد . و بدين سان آنها را به همراه دَه اسپ چابك با زينهاى زر به پيش هجير بردند . شاه به ياران هجير نيز جامهء شاهوار و درم و دينار و بسيار چيزهاى ديگر بداد . آنگاه از آنجا با شاه برخاستند و نشستنگاهى براى ميگسارى بيآراستند . هجير و آن بزرگان شاهدوست ، هر يك جامى از مِى در دست گرفتند و يك شبانه‌روز را در كنار هم بنشستند و خسرو از بيش و كم كارها با ايشان سخن گفت . پگاه ، خسرو تن خويش را بشست و نخست به پيش داور گيهان آمد و جامهء بندگى بر تن كرد و با ديدگانى اشكبار ، پشت خم كرد و سر فرو برد و بر يزدان دادگر آفرين بسيار خواند . آنگاه از او پيروزى و فرّهى و تاج و تخت بخواست . سپس از براى افراسياب در پيش پروردگار بناليد و بادرد ، اشك از ديدگان فرو ريخت . آنگاه از آنجا بيآمد و همچون سرو سهى ، با فرّهى بر تخت بنشست . پاسخ نامهء گودرز از خسرو آنگاه شاه دبيرى خردمند را پيش خواند و سخنهاى شايسته‌اى با او بگفت . در پاسخ آن نامه ، شاه نيك و بد را پديدار ساخت . نخست بر گودرز پهلوان آفرين بكرد و گفت : تو جاودانه ، روشن روان باشى . خجسته باد گودرز سپهدار هوشيار كه هم او را دانش است و هم جنگاورى . آن دارندهء گوپال و تيغ بنفش و فروزندهء درفش